تبليغاتX
غروب آفتاب نزدیک است
غروب آفتاب نزدیک است

غروب آفتاب نزدیک است و من صبح را دوست دارم

negar.jpg

چهل روز گذشت و هنوز چشمم تو را می‌جوید، دستانم تو را می‌طلبد و مشامم بوی تو را می‌خواهد. شب‌ها چشمانم به امید دیدن روی تو خاموش می‌شوند و روزها در پی خاطراتت همه روزهای زندگیم را جستجو می‌کند‌. ای چشمان من بیاموزید که دیگر یگانه زندگیت را نخواهید دید. ای دستان من بیاموزید دیگر دستان گرمش را لمس نخواهید کرد. می‌پرسید چگونه‌؟ خود نیز نمی‌دانم. بیاموزید و به من نیز آموزش دهید. چون هنوز رفتنش را باور ندارم.

ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی؟

چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی؟

تو که آتشکده عشق و محبت بودی

چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی؟

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را

که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی؟

تو به صد نغمه، زبان بودی و دلها هم گوش

چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی؟

خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من

نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:0 توسط مهدي| |

در آستانه بهار، مشيت الهي چنين بود كه عزيزي از جمع ما گرفتار خزان تقدير شود و روح آسماني‌اش در جوار حضرت حق مأوا گيرد.

نه حرفِ تلخ مي‌زنم‌، نه از تو شکوه مي‌کنم

به سقف خيره مي‌شوم، به درد تکيه مي‌کنم

اگر چه بغض کرده‌ام اگر چه طعنه مي‌زنم

ببخش حالِ من بد است‌، ببخش فکر رفتنم

ببين چگونه بي‌صدا، با تو غريبه مي‌شوم

چشمه‌ي بي‌شکايتم‌، که بي‌تو هرز مي‌روم

تو قصه‌اي که من از آن، حکايتي نکرده‌ام

من از تو دلخورم ولي‌، شکايتي نکرده‌ام

من از سکوت دلخورم، از تو که بي‌صدا شدي

از تو که چون عروسکي، قاطي قصه‌ها شدي

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 14:15 توسط مهدي| |

مژده‌ ای دل که دگر باره بهار آمده است

خوش خرامیده و با حسن و وقار آمده است

به تو ای باد صبا می دهمت پیغامی

این پیامی است که از دوست به یار آمده است

شاد باشید در این عید و در این سال جدید

آرزویی است که از دوست به یار آمده است

آرزو دارم كه این سال جدید، سالی توام با موفقیت، سلامتی و شادكامی برای همه شما عزیزان باشه و به تمامی آرزوها و خواسته‌های دست یافتنی تون برسید و گرمی نفس هاتون سازنده‌ی آینده‌ای درخشان و لبریز از كامیابی‌های شیرین باشه.
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 10:36 توسط مهدي| |

آمده نوروز هم از بامداد

آمدنش خرم و فرخنده باد

مرد زمستان و بهاران بزاد

باز جهان خرم و خوب ايستاد

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 11:4 توسط مهدي| |

اما نه به اندازه‌ي ارزش و لياقتم زيرا از آن بي‌بهره‌ام، بلكه به اندازه‌ي عشقم، به‌اندازه‌ي اشتياقم، به اندازه‌ي نيازم.

نه نياز به آسايش نياز به رسيدن...

توجهم كن و فراموشم مكن نه به اندازه‌ي عشق و نيازم‌، زيرا بسيار ناچيز است، بلكه به اندازه‌ي كرامت و رحمتت.

 ياريم كن... نه به اندازه‌ي استحقاقم، بلكه به اندازه‌ي مهر و رافتت.

اي بخشاينده‌ي گناهان

نبخشاي خطاي كوچكم را، زيرا بخشايشت گستاخم مي‌كند و به من جسارت انجام گناهان بزرگتر را مي‌دهد.

عذابم ده و مجازاتم كن، بسيار بيشتر از گناهم، اما بسيار كمتر از خشمت، زيرا هنگام خشم رها مي‌كني مرا تا نابود شوم... و هنگام خرسندي با مهرباني مجازات مي‌كني مرا كه تا فرصتي باقيست برگردم. تنبيه تو را بخششت مي‌دانم و آن را بسيار دوست مي‌دارم...

صبر ده مرا... بيشتر از دردم و درد ده مرا... كمتر از صبرم. آنقدر بر صبر من بيفزاي تا غلبه كند بر هر دردي.  آنگونه كه حتي در دشوارترين لحظات قلبم آرام و خشنود باشد.

خشنود باش از من با آن كه مستحق خشمم

آمين يا رب العالمين

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 10:16 توسط مهدي| |

دلم گرفته‌ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنکه او دور‌، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته‌ای دوست‌، هوای گریه با من

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 9:40 توسط مهدي| |

 

هم رنگ تمام آرزوهای منی

غارتگرجان و مال و دنیای منی

بی تو نفس کشیدنم ممکن نیست

ساده بگویم (نگار جان) که همه دنیای منی...

 

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 8:28 توسط مهدي| |

قالب بلاگفا